تبليغاتX
نیمکت تنها

نیمکت تنها

بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره .

.... !!!

" حمید مصدق"

 

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم..

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

 

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد"

 

*من به تو خندیدم

 

چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز،

 

 سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت*...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 15:51  توسط جانان  | 

امشب

امشب غوغا ميکنم ....

امشب ديگه تاب نميارم..

خسته ام ..

از سکوت..

از لبهاي خاموشم..

از انتظار..از اين جاده ي تاريک و بي انتها

از اين آواز غم انگيز.. از اين حس لگد مال شده..

اميدي ندارم..همه احساسم مرده..اما امشب غوغا مي کنم..

ميگم تمام چيزايي رو که سنگينم کرده..به اندازه ي سالهاي خاموشي فرياد مي کشم..

امشب پر احساسم..جون تازه اي گرفتم..

جلوي نگاه بي تفاوتت راست مي ايستم..پنهان نميشم..

از چشماي سياه وحشي تو هراسي ندارم..نمي ترسم!!

از تکرار نگاهت..از حرکت عصبي انگشتان کشيده ات..

از عرق سرد روي پيشاني ات..مي خوام بگم تا ته اين جاده با توام..

بذار عاشق بمانم..از تنهاي مي ترسم ميخوام تا هميشه با تو باشم..

تا ته دنيا

تا ته اسارت قلبم..

اما..

باز امشب خاموش شدم وقتي نگاه مشکي تاريک و سردت را ديدم..

من پشت نقاب خود پنهان و خاموش ماندم ..

و تو هيچ از احساسم نفهميدي..

و من امشب هيچ غوغايي نکردم .. جز سکوتم که شايد....

و تو باز امشب قايق چوبي رويايم را در درياي خيس نگاهت

               در هم شکستي..... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:35  توسط جانان  | 

میگفتی

میگفتی برای همیشه دوستم داری ولی برای همیشه و چه بی رحمانه ترکم کردی، میگفتی روزنه امیدی باقیست زنده باید بود ولی هرگز نفهمیدم برایم آن روزنه تو بودی و من سالهاست که مرده ام، میگفتی عشق فقط یک بار می آید و تا ابد میماند و من هرگز ندانستم چرا نماند...

 میگفتی همیشه بگو سلام چون خداحافظی تلخ است و من سالهاست که دیگر سلامی از تو نشنیده ام، گفتی فرجام من تو نیستی کس دیگری است، باور نکردم چون دروغ کار تو نیست.

 نمیدانم به کدامین گناه مرا نبخشیدی ولی من تو را به خاطر تو میبخشم و تا آخرین نفس عاشقانه منتظرت خواهم ماند و به غروب دیرینه تنهایی ام خواهد گفت: منتظر باش که سپیده در راه است......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:33  توسط جانان  | 

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم،

در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم،

و نقاشي مي كردم،

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر مي بودم،

بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم،

سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم ، اما بيشتر به او توجه كنم.

به جاي اصول راه رفتن ،

اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.

از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم،

و بازي را جدي مي گرفتم.

در مزارع بيشتري مي دويدم،

و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم.

بيشتر در آغوشش مي گرفتم،

و كمتر او را به زور مي كشيدم.

كمتر سخت مي گرفتم،

و بيشتر تاييدش مي كردم.

اول احترام به خود را در او مي ساختم،

و بعد خانه و كاشانه اش را،

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم،

قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:45  توسط جانان  | 

!!!!......

If I wrote a note to God
I would speak whats in my soul
I'd ask for all the hate to be swept away,
For love to overflow
If I wrote a note to God
I'd pour my heart out on each page
I'd ask for war to end
For peace to mend this world
I'd say, I'd say, I'd say

Give us the strength to make it through
Help us find love cause love is over due
And it looks like we haven't got a clue
Need some help from you
Grant us the faith to carry on
Give us hope when it seems all hope is gone
Cause it seems like so much is goin wrong
On this road we're on

If I wrote a note to God
I would say what on my mind
I'd ask for wisdom to let compassion rule this world
Until these times
If I wrote a note to God
I'd say please help us find our way
End all the bitterness, put some tenderness in our hearts
And I'd say, I'd say, I'd say

Give us the strength to make it through
Help us find love cause love is over due
And it looks like we haven't got a clue
Need some help from you
Grant us the faith to carry on
Give us hope when it seems all hope is gone
Cause it seems like so much is goin wrong
On this road we're on

No, no no no
We can't do this on our own
So

Give us the strength to make it through
Help us find love cause love is over due
And it looks like we haven't got a clue
Need some help from you
Grant us the faith to carry on
Give us hope when it seems all hope is gone
Cause it seems like so much is goin wrong
On this road we're on

If I wrote a note to God

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 14:4  توسط جانان  | 

pa bezan

من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسايي خطاهايي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند كه من وقتي مُردم شايسته بهشت هستم يا جهنم.وقتي قدرت فهم من بيشتر شد ؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دونفره است و دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند.نميدانم چه زمان بود كه خدا به من پيشنهاد داد كه جايمان را عوض كنيم . از آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد . زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد . وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را ميدانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود و تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير ميرفتم.اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز و از بالاي كوه ها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد حركت كند و به من پيوسته ميگفت: "تو فقط پا بزن".من نگران و مضطرب بودم و پرسيدم: "مرا به كجا ميبري؟" او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم . وقتيميگفتم: "مي ترسم" ، او به عقب برميگشت و دستانم را ميگرفت و من آرام ميشدم.او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه به من ميدادند و اين سفر ما ، يعني من و خدا ادامه داشت تا از مردم دور شديم.خدا گفت: هديه را به كساني ديگر بده ، آنها بار اضافي سفر زندگي هستند و وزنشان خيلي زياد است ؛ بنابر اين من بار ديگرهديه ها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم "دريافت هديه هاي بعدي به خاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است" و با اين وجود بار سفر ما سبك تر است.من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم ؛ فكر كردم او زندگي ام را متلاشي ميكند ؛ اما او اسرار دوچرخه سواري "زندگي" را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راه هاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگلاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند.و من دارم ياد ميگيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم از ديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود "خدا لذت مي برم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم ؛ او فقط لبخند ميزند و ميگويد:"پا بزن" !

nemidoonam az kojast vali jaleb boodesh .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 16:57  توسط جانان  | 

:)

آخ جووووووون من نمی دونستم تو میای تو این روزا تو بلاگم . . . . . منم دلم واست تنگ شده مامان ...

۶روز دیگه میام . . .  خب چرا ایمیل نمیدی ؟!!!!

اگه دل تو اتم کوانتوم شده مال من یه الکترون اتم کوانتوم شده  این به اون در

دوست دارم   

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 23:30  توسط جانان  | 

طناب

داستان درباره یک کوه نورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود .او پس از سالها اماده سازی .ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود .اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همان طور که از کوه بالا می رفت .چند قدم مانده به قله کوه .پایش لیز خورد .و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید .و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت .همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم.همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد .اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است .ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود .و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز ان که فریاد بکشد {خدایا کمکم کن}ناگهان صدای پرطنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد:{از من چه می خواهی}کوهنورد گفت:ای خدا نجاتم بده ! خدا پاسخ داد:واقعا باور داری که می توانم تو را نجات بدهم             کوهنورد پاسخ داد:البته که باور دارم                                                                      خدا گفت:اگر واقعا باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است پاره کن!!                           یک لحظه سکوت    و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسپد!                                  گروه نجات  می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!                           و شما ؟ چه قدر به طنابتان وابسته اید؟ ایا حاضرید ان را رها کنید ؟؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هر گز نباید فکر کنید که او شما را فراموش کرده است همواره به یاد داشته باشید که او شما را با دست راست خود نگه داشته است  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:1  توسط جانان  | 

از چه بگويم

از چه بگويم وقتي


                      دلت,


حتي از دلتنگي مهيب اين روزهايم هم


                                                   بي خبر است...؟!!


وقتي قلب مهربانت از اين


                                 شب گريه هاي پائيزي


هيچ نمي داند..؟!!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 21:8  توسط جانان  | 

این هفته حس نوشتن ندارم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 20:18  توسط جانان  | 

عشق برای تو

عشق برای تو . احساسم برای تو . زندگیم برای تو . من هیچی نمی خواهم.

با قلب واحساس من بازی کن این قلب سرگرمی تو. تو شاد باش من می سوزم.

 تو بی خیال باش من می سازم. در راه عشق تو مثل آتش سوختم.

اینک خاکسترم جامانده است.

خاکستری که تنها با یاد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.

در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم. چه شکنجه هایی دیدم.

چه غم وغصه هایی چشیدم. و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم.

غرورم را شکستم. از همه گناه هایت گذشتم. همه اینها فدای قلب بی وفای تو.

از آن سو؛ تو از عشق سرد شدی. از این سو؛ من در عشق تو سوختم.

 از آن سو؛ تو بی خیال این دل عاشق من بودی.

از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو دلتنگ تو بودم. این دل من برای تو است.

هرچی می خواهی آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم.

سوختن در آتش عشق تو به من گرمای یک زندگی براز اُمید را می دهد.

تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک می زنند نگاه می کنی.

من در این سو با حسرت به تو نگاه می کنم.

ودر حسرت آن روزهایی می نشینم که کنار هم بودیم

وهیچ کسی مثل ما همدیگر را دوست نمی داشت.

عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.

 اگر با شکستن این دل من دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم

وبا عشقت می سازم ترا آرام می کند حرفی نیست دلم را بشکن.

وبا آن بازی کن.... اما یادت باشد همیشه پشیمانی فایده ندارد....

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 15:1  توسط جانان  | 

خوشبختی

خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
( نادر ابراهیمی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 23:58  توسط جانان  | 

قصه ...

قصه ی من تلخ ترین قصه ی قصه های دنیاست

قصه ای که تو هم مانند لیلی هیچ وقت نخواهی فهمید که چه چیزها در دنیا باعث شد که تو به مجنون نرسی

همیشه تو زندگیه ما ادمها ، کسانی هستند که به واسطه ی محبت کردن به ما ضربه های مهلکی به ریشه ی زندگیه ما می زنند

همیشه ...

در جای جایه این راهه به پایان نرسیده در هر برهه از زمان که تنها جویای خودم و او بودم حضوری دیدم از دوستانی که به واسطه ی محبت اتش کشیدن بر تمام پیکر خسته ام

بر تمامیه دست و پاهای تاول زده ام در این راه

.

.

.

قصه ی من تکرار تمام اشک های به گونه نشسته است

اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود

و تو ایکاش می فهمیدی این بغض فرو خورده را .

سکوت من دلیل بر خوشبختی نیست خنده های من از شادی نیست که من دیگر شادانه قصه های شهرزاد قصه گو نیستم

.

.

.

دلتنگم

دلتنگ روزهای رفته

ناامیدم

نا امیدم به تمام روزهای نیامده

قصه ای که در اینجا شروع شد تکرار روزهای تلخ و پریشانی تمامی دخترکان این دنیاست

قصه ی تمام دیوونه های دنیا

قصه ی تمام فرشته های روی زمین

 

 قصه از اونجا شروع شد که یه پروانه که همیشه فکر می کرد با همه ی پروانه های دنیا فرق داره اونم درست از روزی که متولد شده ، احساس کرد که توی زندگیش با فرشته ای اشنا شده که همیشه تو رویاهاش ارزوشو داشت . یه فرشته ی مهربون و پاک

همیشه با چشماش فرشته رو دنبال می کرد

همیشه به جاهایی سر میزد که می دونست فرشته از اونجاها گذر می کنه

هیچ وقت جلو نرفت هیچ وقت به فرشته نگفت که چقدر دوستش داره

هیچ وقت نگفت که به نظر خودش اون تنها فرشته ایی که توی این دنیا وجود داره

دوست داشت فرشته رو برای خودش داشته باشه

اما نمی دونست چه اروزی محالی داره

فکر می کرد اگه فرشته رو برای خودش داشته باشه همه چی حل میشه

نمی دونست برای داشتن فرشته باید از خیلی چیزها بگذره

نمی دونست حتی اگه بال های فرشته رو ازش جدا کنه  نمی تونه تموم پروانه هایی که به حضور فرشته احتیاج دارن از فرشته جدا کنه

نمی دونست توی این بازی اون بازنده است

نمی دونست فرشته هم نمی خواد برای همیشه تنها اونو بپرسته

نمی دونست قلب فرشته جایی نیست که فقط برای زندگیه ی یک نفر باشه

نمی دونست فرشته نمی تونه بقیه ی پروانه ها رو ندید بگیره

نمی دونست این فرشته حاضره برای خوشحال کردن دل همه ی پروانه های دنیا از شاد کردن قلب اون بگذره

نمی دونست این فرشته فقط دور دور ها رو نگاه می کنه

نمی دونست داشتنه یک فرشته به تنهایی نمیشه

نمی دونست این دل فرشته است که باید تنها با اون باشه

نمی دونست

.

.

.

پروانه ی قصه ی ما به هیچ وجه حاضر نبود از فرشته بگذره

نمی خواست اونو از دست بده . نمی تونست فرشته رو فراموش کنه

فکر می کرد برای اون چند صباحی که می تونه نفسی بکشه چرا نباید با یه فرشته نفس بکشه ؟

چرا نباید نفس هاشو برای اون فرشته بکشه

روزها رو می شمرد داشت همه ی لحظاتی رو که می تونست با فرشته باشه از دست میداد

طاقت نیاورد

 پروانه به فرشته گفت

گفت که چقدر دوستش داره

گفت که تنها ارزوش تو دنیا اینه که اونو برای خودش داشته باشه

 و همه چی عوض شد

زندگی تغییر کرد

و

دنیا عوض شد

.

.

.

 

فرشته تصمیم گرفت که پروانه رو خوشبخت کنه ولی هیچ وقت فکر نکرد برای خوشبخت کردنه پروانه باید مثل اون بشه

فکر نکرد که باید مثل پروانه ها فکر کرد

فکر نکرد که پروانه ها دل های نازکی دارند

فکر نکرد که دلاشون از برگ گل های سرخی که همیشه مجذوبشون میشد هم نازکتره

فکر نکرد که پروانه با هر غم کوچیکی ذره ای از وجودش رو از دست میده

فرشته پروانه زندگی کردن رو بلد نبود و پروانه فرشته بودن رو

زندگی شونو اغاز کردند

فرشته زیباترین و با ارزشترین چیزی رو که در دنیا داشت به پروانه هدیه داد

پروانه فکر می کرد و این یعنی خوشبختی

گاهی وقتا که فرشته نبود گاهی وقتا که پروانگی نمی کرد پروانه به هدیه ی فرشته نگاه می کرد و دلخوش بود

دلخوش زندگی  

زندگی که هیچ گاه زندگی نشد

فرشته هیچ وقت نمی تونست فراموش کنه فرشته بودنش رو نمی تونست مثل یه پروانه عاشق باشه فرشته فقط فرشته بودن رو از ابتدا می دونست . فرشته فقط فرشتگی رو بلد بود

و پروانه هیچ وقت نتونست بفهمه که چرا هیچ چیز مثل رویاهاش اتفاق نیافتاد

اما پروانه یه روز فهمید که فرشته نه از روی پروانگی که از روی فرشتگی اون هدیه رو بهش پیشکش کرده و بعد هم فهمید که از روی همون فرشتگی اون هدیه رو به پروانه ی دیگه ای پیشکش کرده تا اون رو هم خوشحال کنه

نفهمید که چه ها توی دل پروانه ی خودش شکست به خاطر کاری که کرده . اون تنها به این فکر کرد که پروانه اش چرا از کارش خوشحال نشده

چرا پروانه اش فرشته بودن رو بلد نیست !

اون هیچ وقت نمی تونست بین عشق پروانه ی خودش با دوست داشتن های پروانه های دیگه نسبت به خودش تفاوتی قائل بشه اخه اون هیچ وقت پروانگی رو بلد نبود

 

پروانه روزها و روزها رو از دست داد

بهار و تابستان  پاییز و زمستان

در تمام این مدت همه ی پروانه ها از هیچ کوششی برای ازار اون پروانه دست بر نداشتند

پروانه ذره ذره وجودش رو از دست می داد اما صبر می کرد

اون تا اخرین لحظه ی عمرش صبر کرد صبر کرد

اون باور داشت که یه روز فرشته پروانگی رو یاد بگیره

یه روز تلخ زمستون بود

پروانه تنها ذره ی کوچکی از وجودش باقی مونده بود

چیزی که هیچ جذابیت و گیرایی نداشت

تنها یه نفس

تنها یه نفس که به خاطر فرشته کشیده میشد

روزهای اخرش بود

خودش می دونست

می دونست که دیگه وقتی نداره که پروانه شدن فرشته رو ببینه اما هنوز هم منتظر بود

اون منتظر بود و نفس کشید

نفس کشید

ن

ف

س

کشید

فرشته به دیدنش اومد . اومد و گفت که برای دگر بار فرشتگی کرده

گفت که ..............

یه لحظه سکوت ایجاد شد

دیگه صدای هیچ نفسی از پروانه در نیومد

پروانه مرد و هیچ وقت نتونست به فرشته بفهمونه که پروانگی یعنی چی .

بعد از اون فرشته هم هیچ وقت نتونست درک کنه که چرا پروانه مرد!

 http://gheseye-zendegi.blogfa.com/ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 20:44  توسط جانان  | 

فرشته کوچولو ...

فرشته ی من ، فقط چند ساعت دیگه مونده .

 

می خوام تو رو بفرستم یه جای خیلی دور ، خیلی نزدیک !

 

بزار بهت بگم که جایی که داری می ری یه جای خوبه اگه خودت بخوایی ، اگه خودت خوب نقاشی اش کنی .

 

می خوام بهت یه قلمو بدم . یه قلمو با رنگ سبز که باهاش زندگی تو نقاشی کنی .

 

تو بزرگ می شی ، قد می کشی ، کم کم می افتی توی زندگی . اما یه وقت نترسی ها ! من باهاتم . هر جا که میری ، هر جا که هستی .

 

تو بزرگ میشی فرشته ی من و یاد می گیری . خوبی ها و بدی ها رو .

 

یاد می گیری که هیچ لذتی بالاتر از عشق به من نیست .

 

یاد می گیری که چقدر راحت می شه بخشید ! می شه بخشیده شد .

 

به تو نشون می دن که چقدر ساده می شه دل تو رو شکست ! و تو یاد می گیری که اشک بریزی .

 

تو می خندی .

 

تو بزرگ می شی .

 

و من توی قدم به قدم زندگیت همراهی ات می کنم .

 

فرشته ی پاک من ، روح تو تا زمانی که خودت بخوایی پـــاک می مونه . اجازه نده  بدی ها ، سفیدی و پاکی قلبت رو بگیرن !

 

یادت باشه ! تو یه قلمو داری که میتونی باهاش زندگی تو رنگ بزنی .

 

توی کشیدن این نقاشی ، منم کمکت می کنم .

 

فرشته ی من ، هر بار که دلت برای من تنگ می شه ، بیا زیر آسمون . ستاره ها رو بشمار . مطمئن باش توی یکیش منو پیدا می کنی .

 

فرشته ی من ، هر وقت از دست دنیا گله ای داشتی ، برو زیر بارون و اشک بریز ...

 

فرشته ی پاک من ، یادت باشه هر روز ، هر لحظه ، من منتظرتم . تا بیایی و باهام حرف بزنی . بیایی و از خنده هات و شادی هات برام بگی .

 

فرشته ی کوچیک من یادت باشه ، تو یه فرشته ای .

 

 اما هر چقدر که بزرگ می شی ، بالهات کوچیک تر می شه .

 

اما تو همچنان یه فرشته می مونی اگه خودت بخوایی !

 

اینو یادت باشه ! جایی که داری می ری شلوغه ! خیلی شلوغ .

 

 مواطب باش یه وقت توی این شلوغی خودت رو گم نکنی !

 

با همه دوست باش .

 

 همه رو دوست داشته باش و بی دلیل دوست داشته شدن رو هم به بقیه یاد بده .

 

چون منم تمام فرشته هامو بی دلیل دوست دارم .

 

یاد بگیر که به هر کسی که لیاقت قلب کوچیک تو رو نداره ، عشق نورزی !

 

من به تو عقل دادم . یاد بگیر که راه درست رو خودت انتخاب کنی .

 

یادت باشه اگه جایی احساس کردی قلبت به سختی می تپه ، اگه احساس کردی

 

که روح پاکت خاکستری شده ، با قلمویی که داری ، تپش هات رو سبز کن . روحت رو

 

پاک کن و انسان بودن رو یاد بگیر !

 

 

اینو یادت نره که کسی که تو رو بزرگ می کنه ، بهشت من زیر پاهاش قرار داره . تو اونو مــادر صدا می زنی .

 

و اما توی زندگیت یک نفر وجود داره ... همیشه در تمام سختی ها و مشکلات زندگیت

 

 مثل یک کوه پشت سرت می ایسته . قدرشو بدون و اونو پــدر صدا کن ...

 

فرشته ی من تو از اینجا می ری ، اما برای یه مدت کوچیک . تو بازم برمی گردی .

 

اونوقت بازم میشی فرشته ی کوچیک من ...

 

برو دیگه . زندگیت داره آغاز می شه . خودم پشت و پناهتم .

 

قلموی زندگیت ســــــبــــز ، فرشته ی کوچولوی من ...                                                   

(   www.tebyan.ne

اینو واسه اونایی گذاشتم که روشون نمیشه با خداشون رو به رو بشن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 19:45  توسط جانان  | 

. . .

چه زیباست نوشتن برای تویی كه می خوانی..... ولی اگر قرار باشد بنویسی وخط بزنی،بنویسی و احتیاط كنی همان بهتر كه ننویسی!... اینبار تنها برای تو می نویسم!

من شانه های صمیمی تو را دارم تا كوله بار تنهاییهایم را بر وسعت مهر بانش بگسترانم.من دستان تو را دارم تا دست بر انها بسایم و فارغ شوم از هراس بی تو بودن!من همیشه نگاه عاشقت را دارم تا تنهاییم را پر سازد.من حتی نوشته هایت را هم دارم تا اگر تنهاییم با حس حضورت باز هم خالی ماند،دوره شان سازم،هر چند شاید مخاطبشان من نباشم.من آسوده رویا بافیم را می كنم با  حضور زنده تو در واقعیت خیالهای شبانه ام!من همه اینها را دارم اما باز هم بهانه گیر نبودنت هستم!دوست دارم هر لحظه،با هر نفس كنارم باشی!!من باز هم بیشتر می خواهم!تمامیت را می خواهم.....

 گاهی وقتها آدم از عشق است كه بهانه گیر میشود!مقصر خودتی  كه خیلی عاشقی كردی و من را به دوستت دارمهایت عادت دادی....شاید اگر كمتر می گفتی دوستت دارم،دیگر ثانیه به ثانیه،هوس شنیدنش بهانه كج خلقیهایم نمی شد!باز هم دوستم داشته باش!

 من می ترسم،می ترسم كه از چشمهای منتظرت ردپای تمام رویاهایم پاك شود.ترسم از این است كه شاید شبی بیاید كه تو دیگر لبانت را برای عاشقانه دوستت دارم زمزمه كردن نگشایی!من می ترسم از اینكه شاید شبی بیاید كه دیگر ما،من وتو!بدنبال بهانه ای گردیم كه دیگر دوستدارهم نباشیم!كه دیگر بهانه بودنمان كمرنگ شده باشد! دیگر میلی برای با هم بودن  نداشته باشیم!كه دیگر هیچ نشانه ایی از حضور تو در خلوت من نباشد،هر چند مجازی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 19:37  توسط جانان  | 

باز باران بی ترانه

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم 
 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

 نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم

 کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

 نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

 یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

 مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:9  توسط جانان  | 

تولد من ...

به دنیا آمدم تا ببارم . تا اشک بریزم تمام تنهایی ها را . آمدم تا عاشق باشم و تمام عاشقی را زیر سوال ببرم از نهایت تنهایی . به دنیا آمدم تا تنها باشم . تا تمام مقدرها برایم سرود تنهایی را زمزمه کنند … به دنیا آمدم تا بزرگ ترین ابر جهان باشم …
……
به دنیا آمدم تا اعتراض کنم . تا فریاد بزنم آوارگی تمام دوران ها را . آوارگی زن ها را ، مرد ها را ، دل ها را ... یه دنیا آمدم تا بزرگ ترین طوفان جهان باشم ...
........
به دنیا آمدم تا عاشق باشم . تا نوازش کنم گیسوی تمام معشوقان عالم را . تا دست بگیرم و برقصم و برقصانم تنهایان را ... به دنیا آمدم تا لطیف ترین نسیم جهان باشم !
...........
به دنیا آمدم اما فراموش کردم . فراموش کردم آن چه را که باید می بودم و آن چه را که باید می شدم . و از تمام " بودن " هایم ، تنها " تنهایی " را یادم ماند و یادم آمد و شدم تنهایی با کوله باری بر دوش از تنهایی ...
فراموش کردم خدایا ! خدایی که هستی و می شوی و می رسی ! فراموش کار آفریدی مرا . که چه قدر به دردم خورد این فراموشی که اگر نبود ، نبودم ! و اگر نمی ماند ، نمی ماندم . که این فراموشی مرا در بر گرفت و یادم داد چگونه به آغوش باد بسپرم دردهایم را و چگونه به دست آب های روان بسپارم سرودهایم را که از اندوه لبریز بودند !
حالا می خواهم فراموش کارتر از این ها هم بشوم . بشوم آن دختری که یادش رفته کوله اش را کجا گذاشته و فراموش کرده تنهایی را . می خواهم پیله ام را به دور بیندازم و با لباس تازه ای راه بیفتم دور این شهر و داد بزنم : خانم ها ! آقایان ! این منم : دختری که زاده شده و دارد می رقصد ؛ رقصی تند به نام فراموشی . که یادش برود برای چه پرتابش کردند توی این جهان و برای چه خواندندش که بیاید و نفسش را ... این منم : می خواهم برای خودم زندگی کنم . می خوام تمام تقدیرها را زیر سوال ببرم . می خواهم تندتر از این ها برقصم . می خواهم در زندگی غش کنم ، بمیرم ، از نو زاده شوم !
زاده شوم برای رقصیدن ، خواندن ، دیدن ، شنیدن ، شنیده شدن . بشوم بزرگ ترین خاطره ی جهان . بشوم آن چه " شاید " ، نه آن چه " باید " !
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:13  توسط جانان  | 

دریا . . .

یه وقت دلت تنگ می شه، میری لب دریا می ایستی. زل می زنی به آب. یهو یه نقطه اون دور می بینی که داره بهت نزدیک می شه. ولی نه ، انگار یک کم نزدیک می شه ، دوباره دور می شه. متوجه می شی یکی داره غرق می شه. کمک می خواد. به دلت نگاه می کنی ، می بینی خوب، شنا که بلد نیستی ، پس چه کار می کنی؟! دلت را برمی داری براش پرت می کنی. دلت و می گیره تو دستش و مثل علامت کمک تکونش می ده. دور و برتو نگاه می کنی می بینی هیچکس نسیت که کمکش کنه. با اینکه شنا بلد نیستی ، ولی به خاطر اینکه دلت پیش اونه ، تو دستشه ، خودتو می ندازی تو دریا که برسی بهش ، اما اون زودتر از تو می رسه به یه صخره و از اون می ره بالا. یک نگاهی به دلت می اندازه ، یه پوزخند می زنه ، اون و می ندازه تو آب. دلت می ره ته آب. یه جای که دیگه هیچ وقت نمیتونی پیداش کنی. تو ، مات و مبهوت وسط دریا ایستادی. هنوز پات به زمین می رسه. ایستادی رو ماسه های کف دریا، ولی هیچ صدایی به جز صدای شکسته شدن قلبت را نمی شنوی. حالا دیگه دلی نداری که برای کسی تنگ شه یا کسی توش جا شه. ائنجاست که دلت به حال خودت می سوزه. دلت می سوزه که چرا صخره رو ندیدی و اومدی وسط آب؟! تو همین فکری که یهو زیر پات خالی می شه! شنا که بلد نیستی. چشمت می افته تو چشمش. همینطوری داره نگات می کنه ، بدون اینکه کمکت کنه. داری دست و پا می زنی ، ولی هیچکس نیست. پس با تمام وجودت فریاد می زنی، "خدایا کمکم کن." همین موقع خدا یه فرشته برات می فرسته! یهو از خواب می پری. اولین چیزی که می بینی یه جفت چشمه که با نگرانی زل زده تو چشمات. بلندت می کنه و می گه ، "فقط خواب دیدی ، چیزی نیست. نترس ، من اینجام." بغلت می کنه و موهاتو نوازش می کنه، خیس عرقی ، نمی دونی چته! ترجیه می دی بزنی زیر گریه! زیر چونتو میگیره و سرتو میاره بالا و تو از چشای اون فقط یه چیز می خونی . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 19:23  توسط جانان  | 

آرامش تو

و وقتی بهاری دیگر از راه رسید ، مرا از خاطر ببر ...
مرا همراه تمام گلایه ها با زمستان به فراموشی بسپار ...
من خواهم رفت و تو زیر پرتوی خورشید روزها را طی خواهی کرد.
زندگی هیچ نیست جز سراب تلخی که همیشه به پایان نزدیک است،
من از هرچه که نام زندگی بر اوست خالی شدم،
از نفس کشیدن خسته و از تهی بودن سرشارم.
اما ، یه چیز همیشه حرف اول احساس من و می زنه ... و اون آرامش توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:2  توسط جانان  | 

رسیدن

من ایمانم دوچندان شد ، وقتی با چشمان خویش دیدم که چقدر زیبا و با اسن تقدیر ما آدم های کوچک را کنار هم قرار می دهی.

 زمان بازیچه ای بیش نیست برای تو و مکان فقط محدود کننده ی ما . 

وقتی تو اراده می کنی ، زمان و مکان و هرآنچه لازم است برای "رسیدن" ها به کار می آیند و وای به آن روز که تو نخواهی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:1  توسط جانان  | 

قاصدک

قاصدکی

روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ، یک فـوت

این همه رهگذر

کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!

قصه ی این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد ؟! ....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:22  توسط جانان  | 

این روز ها عجیب دلم در هوای اوست

این روز ها عجیب دلم در هوای اوست
این شعر های خسته تمامش برای اوست
فریاد واژه‌ها به فدایش که سوختن
در خلوت و سکوت فقط ادعای اوست

دیگر نگاه شهر به من جور دیگریست
انگار سال‌هاست که عاشق ندیده‌اند
بیگانه‌اند و دوست که فرقی نمی‌کند
دیگر تمام مردم دنیا غریبه‌اند

آن روزها دلم به هوای تو می‌سرود:
برگرد تا هنوز به یاد تو زنده‌ام
من زنده‌ام هنوز ولی عشقمان چه شد؟
می‌گیرد از دروغ خودم باز خنده‌ام

دیدی امید جای خودش را به یأس داد
من ماندم و نگاه تو و اشک ِ انتظار
این جاده‌های یأس کجا می‌برد مرا
آه ای خدا چه بر سرم آورده روزگار

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط جانان  | 

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران  برسان سلام ما را...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط جانان  | 

خداحافظ...

خداحافظ...

آخرین کلامی که از تو شنیدم

و باز قصه‌ی تلخ جاده و آن راه بلند...

که تو را از خلوت من می ربود

آسمان می گریست

شیشه ها می گریستند

و من مبهوت رفتنت

در پس شیشه های مه آلود

بغض دردناکم را بلعیدم

دیوانه وار خندیدم

و تو را بدرقه کردم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:12  توسط جانان  | 

آسمان بارانی است

آسمان بارانی است

همگی می گذرند

چتر دارند به دست

تا نبارد باران

بر سر و صورتشان

اما...

من تنها و رها

زیر این سقف سیاه

گام برمی دارم

بی چتر...

و به تو، می اندیشم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:10  توسط جانان  | 

چرا ؟!

گریه را اگر می شد کُشت

می کشتم

که تو آنقدر نخندی به چشمان خیس من !

و من

نکوبم سرم را به دیوار سادگی مُدام

که چرا عاشقت شدم ؟

چرا ؟!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:8  توسط جانان  | 

به نبودنت باید عادت کرد

گل ناز پرپر من ، آخرین همسفر من

جای لب های قشنگت ، مونده روی دفتر من

 

ای که شعر تلخ اشکات ، قصه ی غربت من بود

عینهو نفس کشیدن ، دیدنت عادت من بود

 

تو یه حرف تازه بودی واسه من ، قصه ی دو نیمه و یکی شدن

تو به عشق یه معنی تازه دادی ، طپش یه قلب و گرمای دو تن

 

میون دفتر شعرام ، به تن سفید هر برگ

با همون خط قشنگت ، تو نوشتی "یا تو یا مرگ"

 

ای رفیق نیمه راهم ، می دونم که تو نمردی

ولی وقتی رفتی انگار ، پیش چشمام جون سپردی

 

گل ناز پرپرم ، ای همدرد . . . . به نبودنت باید عادت کرد !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:5  توسط جانان  | 

التماست نمی کنم

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:2  توسط جانان  | 

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشمام‌ از حضورِ گریه‌ خیسه‌ ؟

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشمام‌ از حضورِ گریه‌ خیسه‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ غصه‌هام‌ُ بنویسه‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ قلبت‌ من‌ُ از تو قصه‌ رونده‌ ؟
 
وقتی‌ که‌ به‌ جز یه‌ سایه‌ کسی‌ پیش‌ِ من‌ نمونده‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ فریاد با سکوت‌ فرقی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ تو رُ پیش‌ِ من‌ بیاره‌ !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌ !
 
 
چی‌ بگم‌ وقتی‌ ترانه‌ بی‌تو جلوه‌یی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ آواز من‌ُ تنها توی‌ کوچه‌ جا میذاره‌ !
 
وقتی‌ توی‌ آسمونم‌ چشمک‌ِ ستاره‌ای‌ نیست‌ !
 
وقتی‌ که‌ برای‌ بغضم‌ جُز شکستن‌ چاره‌ای‌ نیست‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ هیچکس‌ من‌ُ از خودم‌ ندزدید !
 
وقتی‌ غربت‌ِ صدام‌ُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:59  توسط جانان  | 

قلبت پر از اندوه است

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند

چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.

می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط جانان  |